ماجراهای یلدا و بابایی
عزیز دلــــــــــــــــــــــممممممم
خوشگلکـــــــــــــــــمممم
شیرین عســـــــل
قند و نباااااااات
آبنبات مامااااااانـــــــــــــــــی و نفــــــــــــس بابایــــــــی
جونم برات بگه که شما و بابایی برای خودتون دنیایی دارینا:
بابا که خیلی دوستت داره به خاطر شما همه کار میکنه تا بخندی و شاد باشی گلم
شما هم دوستش داری عزیزم وقتی از خواب بیدار میشی دنبال بابا میگردی خیلی برام جالبه تمام جاهایی رو که بابا بیشتر اونجاست رو سر میکشی اگه پیداش نکنی به در سالن خیره میشی انگار که با خودت میگی اگه بابا خونه نیست حتما اون بیرونه و سعی میکنی بری سمت پله ها
از اون موقع بگم که تازه فهمیدیم خدا شما رو به ما داده بابایی از خوشحالی سجده ی شکر به جا آورد 
انگار همون موقع نظاره گر این صحنه بودی که حالا هم وقتی بابا نماز میخونه و سجده میکنه با تمام وجود وبا اشتیاق بهش نگاه میکنی و لبخند میزنی عزیز دلم
توی تمام اون ماههای انتظار همش مواظب من بود تا آسیبی به شما نرسه 
وقتی هم بدنیا اومدی سر از پا نمیشناخت تا ببیندت عزیزم 
تا دیدت گفت گل بابا شبیه خودمی تمام محل و بیمارستان رو شیرینی داد و نتونست صبر کنه تا بریم خونه همون تو بیمارستان دستبندی رو که برات گرفته بود دستت کرد چقدر خوشحال بود که خوشحالیه خودت رو همونجا نشون دادی و براش چقدر ناز کردی قربونت برم الهی هنوز هم تعریفش میکنه 
از همون روزهای اول تحمل گریه هات رو نداشت و با اینکه کارش ایجاب میکنه کله ی صبح بره سر کار اما تا دیر وقت شما رو روی دستاش تاب میداد تا بخوابیو الانم همینطوره 
شما هم خوب میخوابیدی و نوع گریه ای که بهانه ی بابا بود با همه گریه هات فرق داشت و حالا هم گاهی بهانه ی گریت اینه که بابا تو منو بخوابون 
از سر کار وقتی زنگ میزد خونه تا جویای احوالمون بشه اگه صدای گریه ات رو میفهمید همونجا کارو تعطیل میکرد و خودشو میرسوند خونه و از همون اول تا الان تا در رو باز میکنه بلند میگه: گل بابا کجایی بیا بابایی یه عالمه چیز برات آورده
شما هم که ماشالا از خوشحالی چنان جیغ میزنی و دست و پا میزنی که زودتر به بابا برسی و بابا هم هر چی دستش باشه زمین میذاره و شما رو بغل میکنه...
![]()

بنده حس حسادتم گل میکنه
که انگار دختر و پدر چند وقتیه همو ندیدن
تا یک ساعت و نیم بغل بابا میمونی و حسابی خستگی رو از تنش بیرون میاری و وقت غذا خوردنشم که میشه اول لقمه رو میذاره دهن شما میگه تفیش کن تا از گلو بابا پایین بره حالا هم که غذای شما جداست آخر غذاتو میخوره میگه دهنیه تف تفیه چه مزه ای میده به بـــــــــه 

من بعد از دیدن این صحنه ها :شگفتااااااااااااا
آیا همه ی پدر ها اینگونه اند؟؟؟؟
تازه بعد از غذا خوردن نوبت به بازی میرسه و تا جایی که بابا انرژی داشته باشه حسابی باهات بازی میکنه بخاطرت ببعی میشه اسب میشه قطار و ماشین میشه تا شما بخندی و لذت ببری و بعدش دوتاتون از خستگی غش میکنین و لالا ...
الهی فدای توتاییتون بشم چقدر هم شبیه هم میخوابین...

گاهی بهانه بیرون رفتن میکنی و با اینکه هوا گرمه چند دقیقه بیرون میبردت و با لپهای صورتی برمیگردی و با خنده ای مملو از رضایت به صورت بابا نگاه میکنی انگار ازش تشکر میکنی که به خواستت اهمیت داده

امروز عصر بیرون بردت و اومد گفت مهتاب دخترم دوچرخه میخواد ... بعدش رو به شما کرد و گفت همه ی زندگیم برای دخترمه
چند روز دیگه میریم میگردیم برات اون چیزی که میخوای میخریم...
شما هم که انگار میفهمیدی بابا چی میگه خندیدی و با دستات صورت بابا رو گرفتی و به صورتت چسبوندی 
از دیدن این صحنه ها لذت میبرم به وجد میام تمام خستگیم درمیاد
وقتی میبینم تو نگاهتون تو حرفاتون تو آوازهایی که با هم میخونین گاهی بابا دستت رو میگیره باهات میرقصه(تا حالا ندیدم بابا یه تکون به خودش بده)توی لحظه به لحظه ی با هم بودنتون پر از عشقه
وقتی که بابا لباست رو عوض میکنه حمامت میکنه حتی خرید میکنه اون چیزی که شما بخوای ورمیداره شبها تا حسابی به صورت خوشگل و خوابیدن نارت نگاه نکنه خوابش نمیبره
بخاطر شما صدای بچگونه درمیاره تا باهات ارتباط برقرار کنه و لذت میبره از لذت بردنت
خدا رو هزاران بار شکر میکنم
شکر میکنم که به ما یه بچه داد تا زندگیمون جون بگیره 
تا دوباره برگردیم به دنیای کودکی
تا دور بشیم از غم و غصه های زمونه 
تا تحمل کنیم سختیها رو 
فقط بخاطر عشــــــــــــــــــــــق 
عشق بین پدر ,مادر , فرزندو همسر...
خدایا همسرم رو همیشه زیر سایت سالم و شاداب نگه دار و دخترم هم تنش همیشه سالم و روح و وجودش پاک . خدایا اونو از تمام شرهای زمونه چه حالا چه آینده در پناه خودت نگه دار ...
آمیـــــــــــــن...



ماجراهای یلدا و بابایی
